یا ملجاء کل مطرود
به نام خدا
به نام خدا
سلام
چند وقتی است گرفتاری های گوناگون آزارم می دهد ... از همانها که دست بردار نیستند...اینکه انقدر کور باشی که هزار نعمت را نبینی ، یکی را بزرگ ببینی وآن هم مال دیگران را....اینکه ببینی هزار چیز و همه را ، غیر از یک چیز و خوب آن هم معلوم است دیگر ، خداست که به هزار روش خودش را به تو نشان می دهد... دنیای غریبی است ؛این کوری انگار یک جور هم نیست...انگار که به اندازه تک تک گناهان، آدم می تواند مدل به مدل کور باشد
کور سویی از نور بینایی ته مانده همه بصیرتهایی که خدا می خواست خلائقش داشته باشند ...آن هم : بگذار تا بماند به رهگزاران پاداش آنکه نشناخت قدر وصال یاران
تمام آنچه طاعتا ً و تقربا ً انجام می دهم کمیتش آنقدر کم است که...اما هرچه قدر کمیتش کم است به پای کیفیتش که نمی رسد ...آنهم خودش قصه ای دارد...نمی دانم این فرشته های طفلکی چطور حالش را داشته باشند که برای این سر سوزن ها تا خدا بروند بعد رغبت کنند تا ته تاریکی های یک قلب جامانده و گِلی برگردند...شاید همین است اگر هر روز مال من را عوضشان می کنند ، خوب اینها مجرد هستند ولی شاید آنها هم خسته بشوند یا اصلا هرچی....
قصه از کجا شروع شد...؟می خواستم این عکس را بفرستم
این طفلکی خیلی خوشگل است و خیلی معصوم. خیارش را هم انگار به عکاس می خواهد تعارف کند
الغرض ؛ یک لحظه احساس کردم که هر کسی در وسعش و عقلش و فهمش چیزی برای معشوقش میبرد هر روز و شاید برای بعضی هر لحظه....مثلا یکی گل می برد و هر کس یک جور
به ذهنم رسید که من بلکه همین بچه باشم که یک خیار گاز خورده رامی برد حالا با چه سر و ضعی جای خودش دارد...بعد دیدم نه بابا جان این هم من نیستم که طفلکی به چشم هایش نمی خورد که اصلا بداند حسادت و جدل چیست تا چه برسد به هزار و یک مدل دیگر از اقسام کوری
یا علی مدد

2 همراه:
سلااااام
فدات بشم چقدر قشنگ نوشتی
این کوچولو چقدر نازه با دیدنش کلی کیف کردم با خوندن نوشته شما بیشتر....
من که همین خیاره رو هم براش نمیبرم.
خیلی قشنگ بود
مهین
ارسال یک نظر