۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

ولنتاین 3>

به نام خدا

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.

آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

لینک اصلی

3 همراه:

دختران انتظار گفت...

خیلی رومانتیک بید

ناشناس گفت...

ولنتاینی که تو صفر باشه باید هم اینقدر سوزناک باشه
م

ناشناس گفت...

سلام
ممنون که سر می زنید
دوستون دارم

مغلوب